تبليغاتX
.::دل نوشته های شخصی خودم::.


.::دل نوشته های شخصی خودم::.

به سایه ها دل نبندید
شانس از کنارمون هم رد نشده

آره شانس از کنارم هم رد نشده.اصلا بویی از گردو خاکش هم بهم نخورده.

وقتی بخوان تو پینگ پنگ بین دو نفر قرعه کشی کنن واسه جای بهتر در جدول اسم اون یکی در میاد.

بیخیال برم از خدمت سربازیم بهتون بگم.

خواستیم نیروانتظامی نیفتیم،انداختنمون نیروانتظامی

گفتیم پس لااقل پادگان شهید دستغیب جهرم نباشم که یه راس انداختن جهرم

گفتیم باشه پس خدا کنه یه گردان و گروهان خوبی بیفتم.

انداختنم در گردان یک گروهان دو که بیشتر سربازها از گروهان دو فرارین.

خیلی عذر میخوام.

بدترین دستشویی،بدترین حمام،بدترین آسایشگاه،بدترین جا واسه نشیتن و استراحت همون گردان یکم و گروهان دوم داره.زسترین دفتر فرماندهی هم گردان یک در پادگان و گروهان دوم داره.

گفتیم لااقل واسه تقسیم سیستان نیفتیم که خدارو شکر نیفتادم.جاش انداختن مرزبانی هرمزگان،این هم از یه بدشانسی دیگر.

من شانی ندارم.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت15:39توسط مرتضی موغلی |
گفتــــم که شبــــ ها نمیــ خوابـــم

یعنیـــ کمتــــر پیشـــ میاد که شبـــ خوابـــ باشــم

مگــر اینکه از خستگیـــ خــ ـــوابــم ببــره ...

هیچیـــ بیخیالــــ .


همینـ ...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت1:30توسط مرتضی موغلی |
یا حق

امشب آخرین شبی است که قبل از خدمت سزبازیم در کنار خانواده ام،خانواده نامزدم و همه ی دوستان و ورزشکاران هستم.دوست ندارم اینجا درد دل کنم اما اگه بدی از من دیدین مرا عفو و حلال کنین.

انشاالله و به امید خدای متعال 1 آبان باید خود را به پادگان شهید دستغیب جهرم (جهنم سبز) خودم و معرفی کنم و خدمت مقدس سربازی رو بگذرونم.

دلم واسه همه ی عزیزانی که یه جورایی باهاشون در ارتباط بودم و قبل از خدمت دلداریم دادن تنگ میشه.

دوستتون دارم.یا حق.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت2:47توسط مرتضی موغلی |
پریشانم

نمیدانم چرا بیمارم امشب سکوتی خفته در گفتارم امشب غم اشک دلم آهسته می گفت پریشان از فراق یارم امشب .

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت2:32توسط مرتضی موغلی |
بدون عنوان
هی مي نويسم هی پاک مي کنم،نميدونم چم شده، با خودم هم رودربايستی دارم!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت0:18توسط مرتضی موغلی |
واحد سنجش فاصله . . .

جناب فیزیکدان!

از نگاه تو، يك متر فاصله ايست كه نور در بازه زماني ثابت و در خلا طي ميكند.

آری، اما بدان ، واحد اندازه گیری فاصله " مــتــر" نیست.

متر از فاصله چه میفهمد؟

واحد سنجش فاصله " دلتنگی" است...

دلتنگ که باشی


حتی یک قـدم هم، فرسنگها فاصله است...

فاصله ای بس بعید...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت0:11توسط مرتضی موغلی |
دیروز به جهنم سبز فرا خوانده شدم

نگو جهرم، بگو ویرانه غم
ندارن مردومونش شکل آدم
نگو جهرم، بگو یک شهر داغون
شدم در پادگان حیران و نالون
نگو جهرم، بگو ویرانه غم
نگهبانی زیاد، مرخصی کم


بابا شانسه ما داشتیم که بیفتیم نیرو انتظامی. همه سپاه افتادن من بدبخت نیروانتظامی.بچه ها  دعا کنین لااقل بعدش راهنما و رانندگی باشم یا هم نیرو انتظامی یه جای خوبی باشم بخدا.

التماس دعا دارم

اول آبان ماه ۹۰ نبود؟

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت1:52توسط مرتضی موغلی |
بیشترین دروغ عمرم

 بیشترین دروغی که در این دنیا گفتم این کلمه است: " خوبم "
+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت15:6توسط مرتضی موغلی |
آرام چشمهایت را ببند

یک نفر در همین نزدیکی ها

 

 چیزی

 

 به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است …

  

 خیالت راحت باشد

 

 آرام چشمهایت را ببند

 

 یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

 

 یک نفر که از همه زیبایی های دنیا

 

 تنها تو را باور دارد …
+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت15:4توسط مرتضی موغلی |
قه قه

دلتنگی یعنی احتیاج پیدا کنی به اینکه باید یه جایی باشی یا اینکه باید یه کسی باشه. نمیدونم ولی دلتنگی یعنی الان، يعني همين لحظه.

خسته تر از اونيم كه بخوام تموم ذهنمو جمع كنم. خسته تر از اوني كه بخوام حتي تو فكر برم. اين روزها يه عالمه خنده ميخوام كه باهاش اين بغض لعنتي رو قورت بدم. عجيبه كه وقتي ميخواي از ته دل بخندي، اون قه قه خنده هات از جايي در مياد كه بغض گلوتو فشار ميده. قشنگيه زندگي اينه كه ريشه ي خنده و گريه هات از يه جاست. مثل وقتي كه يه نفر كه دليل شاديته عميق ترين بغض و بهت هديه ميده.

زندگي خوبه، قشنگه ولي دردناكه!!!! و درد زندگي از فهميدنه. اين روزها كودكيم و ميخوام تا با يه بستني شاد بشم و يكم حماقت ميخوام از نفهميدنام قه قه بخندم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت6:46توسط مرتضی موغلی |

وقتي فيس بوكتو باز مي كني و هيچ پيغامي نداري، وقتي با ذوق واسه كسايي كه كلي با هر كدومشون خاطره داري پيغام ميزاري و منتظر جواب مي موني . . . يه روز . . . دو روز . . . يه هفته . . . و باز هم هيچ جوابي نمياد! وقتي ايميلتو چك ميكني و مجبوري همرو اسپم كني چون يه مشت ايميل تبليغاتي مسخره ان! وقتي ياهو مسنجرتو باز ميكني با ذوق چراغتو روشن ميزاري و منتظر ميموني شايد يكي بياد پي ام بده ولي خبري نميشه تا اينكه بعد يه مدت يه پي ام مياد كه اي اس ال پي ليز! اونم از طرف كسي كه كلييييي باهاش چت كرده بودي و الان فراموشت كرده! وقتي يه هفته از در و ديوار و زمينو آسمون صدا در مياد الا گوشي موبايلت. وقتي يه هفته هيچكي حتي بهت يه اس ام اس نزنه تا حالتو بپرسه.

وقتي،وقتي، وقتي.

نميدونم چندتا از اين وقتي ها مي تونم بنويسم ولي ميدونم كه تعداشون كم نيست.نميدونم از آدمايي كه بالاخره بخشي از زندگيتو خواسته يا ناخواسته باهاشون سهيم بودي بايد انتظار داشته باشي يا نه؟! آدمايي كه بي تفاوت از كنارت رد ميشن. شايد منم بايد كمي بي تفاوت بشم.نميدونم همه اينا يعني چي ولي گاهي وقت ها خودم هم شك ميكنم كه وجود خارجي داشته باشم!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت4:22توسط مرتضی موغلی |
واقعاً صدا ميزند

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم،

یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم ،یکی مرا احساس میکند

در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن  

با رویاهای قلبم عهد بسته

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد،

هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است

من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ،

همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده

تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ،

میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی

همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو

خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ،

چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!

هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ،  

محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند،

زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت ، میرویم با هم از این دنیا ،

بگذار خورشید سوزان هر چه میخواهد بر روی دریای عشقمان بتابد!

چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا

احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو

چه زیباست نوای نفسهای قلب تو

یک هیچ تا ابد به نفع تو.... 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت3:56توسط مرتضی موغلی |
فرومايگي عاشقانه

"عشق فقط حسن تعبیری است برای گریختن، برای عجز از " با خود راحت بودن"، التفات و رو کردن به سوی دیگران جز پیامد ثانوی این میل شدید به فرار از خویشتن نیست. آدمی نمی تواند به هیچ کس عشق بورزد مگر آن که از خویشتن روی گرداند. ... منشا این گونه از عشق، نفرت از خویشتن است. نفرت از ضعف ها و بی نوایی های خویشتن.. ذهن همواره در  فکر گریختن و رفتن به مکان های دور دست است. ذهن خائف از دیدن خود و حقارتش، ناگزیر خود را نثار دیگری می کند. نه بخاطر سزاواری اش، بل محض خاطر دیگر بودگی اش....این نوع عشق، هیچ نیست مگر اشتیاقی سوزان به روی گردانیدن از خویشتن و گم کردن خویش در مصائب و مسائل دیگر آدمیان"

ماکس شلر   (کین توزی)


+نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت16:30توسط مرتضی موغلی |
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت14:21توسط مرتضی موغلی |
خدایا

حکمت قدم هایی که برایم برمیداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم می گشایی

ندانسته نبندم

و درهایی را که برویم می بندی

 به اصرار نگشایم...

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت14:19توسط مرتضی موغلی |
زندگیم تو

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم٬ تو٬ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره٬ بود

بار دیگر تو٬ بار دیگر تو

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت2:50توسط مرتضی موغلی |
مادرم روزت مبارك

کودک که بودم ، وقتی زمین می خوردم مادرم مرا می بوسید و من تمام دردهایم از یادم می رفت دیروز زمین خوردم ، گرچه دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد ... خداوندا زيباترين لحظه ها را نصيب مادرم كن كه زيباترين لحظه هايش را به خاطر من از دست داده است ... روزت مبارک مادرم ...

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت20:19توسط مرتضی موغلی |
رقابت مهندس و برنامه نویس

یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوایی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلی با همدیگر بازی کنیم؟

مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید. برنامه نویس دوباره گفت:

بازی سرگرم کننده ای است. من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من 5 دلار به شما می دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشم هایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرید. این بار، برنامه نویس پیشنهاد دیگری داد و گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه نویس بازی کند. برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد:فاصله زمین تا ماه چقدر است؟

مهندس بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: آن چیست که وقتی از تپه بالا می رود 3 پا دارد و وقتی پایین می آید 4 پا؟

برنامه نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جست و جو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جست و جو کرد. باز هم چیز به درد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آن ها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ ( chat ) کرد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند. بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: خوب، جواب سوالت چی بود؟ مهندس بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید . . .


 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت3:8توسط مرتضی موغلی |
فاصله والدین و فرزندان در شهرمان

به نام آنکه فاصله داد و نزدیک کرد،فاصله فاصله و فاصله مخصوصاً در گراش. از روز اول وجود آدم بر روی زمین با بچش مشکل داشت. بابا اون موقع که جامعه ای نبود که بخواد سبب فاصله بین آدم و قابیل بشه؟؟ چی سبب میشه که همچین فاصله ای بین دو نسل پیش بیاد؟؟

بابا یک کلام عدم شنیدن

جون من تا الان چند دقیقه صادقانه با والدین و بچتون حرف زدید؟؟

عمراً اگه بیشتر از یک ساعت یا میشه گفت گاهاً یک دقیقه باشه.

من چند وقتی است که به دور بر خودم و حرف های دوستان گوش میدم و حساب می کنم. در جمع سه دقیقه بچه های شهرم با والدین گرامیشون حرف زدن اون هم نه به خاطر خودشون بلکه برای اثبات این که دیگه از وقت حرف زدن گذشته و شما رسماً دیگه هیچ کاری نمیتونین بکنین و قبلنا باید می کردین. می دونم حرفی که میزنم برای بعضی از والدین سخته اما خوب دیگه وقتی به فکر بچه نباشین همین میشه.

بچه به دنیا میاد، خوراک و پوشاک تنها اهتمام پدر و مادر به حساب میاد. بیخیال روان، شخصیت، آرمان، هدف، آرزو و ذات خود بچه میشن.

غلط کرده که به دنیا اومده مگه ما بدون این چیزا و توجه ها به دنیا اومدیم چیمون کمه؟؟ دی

خوشبختانه پدر و مادرم زیاد به من اهمیت میدن و دستشون و میبوسم اما یه حرفی تو دل بعضی از افراد مونده که باید من بگم.

میدونم به بعضی بر میخوره اما جون من اگر پدر و مادری هست که این متن رو میخونه لطفاً دقت کنه:

- چند دقیقه با بچه هاتون بودید؟ در کل عمر؟؟

- بچه تون چقدر به شما اعتماد داره و شما رو محل اعتبار و اعتماد میدونه؟؟

- اون قدر هست که اگر مشکلی پیش اومد بیاد پیش شما یا بره پیش رفقای خیابونی و مدرسه اش؟؟

نمی خواد به من جواب بدی

برو با خودت رفع و فحص کن ببین تو این مدت چه خاکی بر سر خودشون زدن؟؟ چه دختر و چه پسر.

یعنی جون من این تن بمیره فکر اینجای بچه هاتون رو نکردید؟؟

اینکه این بچه توقع داره کسی باشه که بهش اعتماد کنه و تو سختی ها بهش تکیه کنه؟؟

خب نمیتونین بچه نیارین. کسی که مجبورتون نکرده. واقعاً کسی مجبورتون کرده؟؟ یا اگه میارین به فکر این فاصله سهیلی بین دو نسل باشین و در جهت نزدیک شدنش قدم بردارین یا هم اگه نمیتونین نیارین و خودتون و راحت کنین. هم از لحاظ اقتصادی به صرفه است هم الکی اعصابتون خرد نمیشه. تنها راه نزدیک شدن این نسل ها کمی ساکت بودنه.

معمولاً پدرها همین حرف ها رو به فرزندان میزنن در شهرمان: البته در شهرهای دیگه هم از این معضل ها کم نیست.

بابا جون ننه بسه دیگه از بس وراجی کردی. کمی شبیه بچه عمت شو

کمی حرف من و گوش کن. من که واسه خودم نمیگم. بچه اصغر اینه و اکبر اونه، کبری اینه و صغری اون

بابا بس کن و راحت

خفه شو

تا الا این همه تو حرف زدی حالا بیا به اندازه یک ساعت، به خدا فقط یک ساعت به حرف این مترسک که n سال تو زندیگیت بوده و دقت کن و گوش کن.

باور کنین اگر دیدین حرف بدی میزنه نابودش کنین، این بچه الان پره پره، از همه چی:

نفرت، حسادت، خشونت و . . .

کمی باهاش حرف بزنین پدر و مادرها، بگذار با حرف خودشون و خالی کنن. از چیش میترسین؟ خب مرد حسابی و زن گرامی. با تو حرف نزنه با کی حرف بزنه؟

با دوست پسر یا دوست دختر یا با مواد فروش و یه ولگرد که همیشه تو کوچه هاست؟؟

خوب پدر و مادرهای عزیز میخوائین از دست اینا راحت شین ؟ بیا و فقط گوش کنین به حرفاشون

اگه خوشت اومد خوب دیگه دلیلی نداره تشویق و حمایتش کن، اگه هم خوشت نیومد دلیل بیار. شاید این بذر پاک یه دلیل از تو بهتر داشته باشه. چیه میترسین بچه هاتون از خودتون بهتر باشن که فکر نکنم اینجور فکری بکنین چون هر پدر و مادری خوشبختی بچه هاشون و میخوان و دوست دارن همیشه موفق باشن

با حرفهام از همه ی پدر و مادرهای شهرم عذر میخوام اما این حرف بچه هاتونه و باید یه جا گفته میشد

تقدیم به عقده چند ماهه و چند ساله تمامی بچه های شهرم

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت2:1توسط مرتضی موغلی |
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

شعر زیبای حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت 


جواب زیبای فروغ فرخ زاد 
من به تو خندیدم 

چون كه می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تكرار كنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت3:22توسط مرتضی موغلی |
بیاد خسرو شکیبایی

پایان بندی فیلم کیمیا رو خیلی دوست دارم .

 نامه ای که رضا (خسروشکیبایی) به شکوه (بیتافرهی)زنی

که کیمیا رو بزرگ کرده می نویسه ... با همون صدای آشنا و

مهربون ...

عمریست در سایه سنگی دیوار

صبوری کردم

و معنای یافتن را

در طعم از دست دادن دریافتم

شکوه تو کیمیا را در میان آتش و خون

به آغوش مادرانه ات فشردی

پس به حرمت نام عزیز مادر

سلام

حالا دیگر چه فرقی دارد

چه کیمیا در مشهد

چه کیمیا در جنوب

خواهرم ای تو بهترین مادر

پاره تنم را به خدا

و به مهربانی مادرانه ات می سپارم

سهم ما هم فقط یک یادت بخیر ساده

به امید روزی که تبسم عشق را

در سیمای مادرانه کیمیا ببینیم

وداعی در بین نیست

که این آغاز سلام است

+نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت2:18توسط مرتضی موغلی |
Notepad

دیروز تو یه گوشه از لپ تاپم یه فایل Notepad پیدا کردم. وقتی بازش کردم کلی تعجب کردم. مال چند سال پیش بود. مال وقتی که هر جا می نشستم خودکار دستم می گرفتم و خط خطی می کردم و یه چیزی می نوشتم.

توش نوشته بودم

دنیای آدم بزرگا فرق داره.

من میتوانم آدم بزرگی باشم

همیشه به زندگیم وفادار میمونم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت15:54توسط مرتضی موغلی |
چه کنیم باید تحمل کرد
اون از وردپرس که فیلترش میکنن این هم از بلاگفا که همیشه قالب ها رو به قالب های خودش برمیگردونه

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت20:27توسط مرتضی موغلی |
نه درس زندگی از البرت انیشتن

به گمانم این نابغه فیزیک را به اندازه کافی بشناسید. اما اینشتین جملات قصاری دارد که دقت به آنها برای جمع و جور کردن کلاف سر در گم زندگی مطمنا نمی‌تواند خالی از لطف باشد.

 

۱- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.”
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است.

 


 

۲- پشتکار با ارزش است“نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.”
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود، “من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. 
۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.”

 

 


 

۳- تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.”

آیا از تخیل‌تان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت: “برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ایی از آت و آشغال نیاز دارید.”

 


 

۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: “فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.”

از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات می‌تواند شما را باهوش‌تر، سریع‌تر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.

 


 

۵- برای اکنون زندگی کنید: “من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.”
شما نمی‌توانید فورا آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاش‌تان را برای “اکنون” وقف کنید.

 

 


 

۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: “حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید.”

شما نمی‌توانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایجش داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.

 


 

۷- حماقت و نابغگی“تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیت‌های خودش را دارد.“

 



 

۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن“شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید.”

دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که می‌خواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعدا، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.

 


 

۹- دانش از تجربه می‌آید: “اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است.”
دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره‌ی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش. چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقت‌تان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربه‌ایی با ارزش را کسب کنید.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت2:2توسط مرتضی موغلی |
یک روز زندگی

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

 

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

 

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."

 

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

 

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....

 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...

 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 

او در همان يك روز زندگي كرد.

 

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت2:13توسط مرتضی موغلی |
غم های بیشتر

روز به روز غم های بیشتری از کوله بارم بالا میروند

+نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت2:29توسط مرتضی موغلی |
وقتش رسیده است

فکر کنم من به یک مشاور نیاز دارم تا اوضاع از این بدتر نشده است

+نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت1:52توسط مرتضی موغلی |
اللهم عجل لولیک الفرج

با کدامین آبرو روز شمارش باشیم

عصرها منتظر صبح بهارش باشیم

سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است

آن قدر مرد نبودیم که یارش باشیم

سال ها در پی کار دل ما راه افتاد

یادمان رفت که ما در پی کارش باشیم

ما چرا؟، خوبترین ها به فدای قدمش

حیف او نیست که ما چوبه دارش باشیم

این جمعه هم اومد و داره تموم میشه ولی هنوز هم چشمام لیاقت دیدار مهدی فاطمه رو پیدا نکردن. جلوی چشمام رو اونقدر غبار گناه گرفته که با اینکه یوسف زهرا هر لحظه از کنارم رد میشه ولی من نمیتونم ببینمش.

آقا جان، یوسف زهرا، از این به بعد هرکسی رو که میبینم بهش سلام میدم تا شاید یکی از اون نفراتی که جواب سلامم رو میده شما باشی. آقا جان شرمندتم که هر روز با گناهم دارم ظهورت رو به تاخیر میندازم.

به امید دیدارش.........

التماس دعا..............

اللهم عجل لولیک الفرج

صلوات یادتون نره

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت13:32توسط مرتضی موغلی |
یکی از بهترین شب ها
شبی که گذشت یکی از بهترین شب های زندگیم بود به دو دلیل:

1) عقدی یکی از بهترین پسر عموهام بود که مثل یه داداش دوستش دارم و انشاالله پای هم خوشبخت شن

2) . . . (این هم دلیل دوم)

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت4:11توسط مرتضی موغلی |
خدای لیلی

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله ا
نداختي
مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم

+نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت20:6توسط مرتضی موغلی |